تبلیغات
kpop - beauty eyes -oneshot3
kpop
we are the best
دوشنبه 13 بهمن 1393 :: نویسنده : soria pensive
این میهنم بد دردسریه !!!خب دیگه متاسفانه نگنجید شد سه قسمت !بروید بخونید با یک جعبه دستمال وارد بشید بدون دستمال خارج بشید. بازم تکرار میکنم دوستای گلم لطفا حمایت کنید تا انگیزه بالاتر بره و به بهترین نحو بتونیم بنویسیم برید حالا

روزهای زیادی از پس هم میگذشتند و هیچ اثری از لوهان نبود. 
بازهم بی نتیجه! 
برگشت خونه و به کار هرشبش ادامه داد... 
گریه کردن... 
اخه چرا اون ترکش کرد! این سوالی بود که هر روز از خودش میپرسید.
دیگه از این وضع خسته شده بود. 

چشماشو با تابش گرم خورشید از پنجره باز کرد.سرش داد میکرد. احساس میکرد قلبش حتی از چینی ای هم که هزار قطعه شده خورد تره..
کاش جایی بود که آرامش میکرد! 
با این فکر ناگهان یاد همون پارک جنگلی افتاد. الان پاییز بود و سرد.درست شبیه قلب خودش... 
دلش میخواست به اونجا بره.چون عشقش عاشق اون مکان بود..احساس کرد اگه اونجا باشه گرم میشه. 

طولی نکشید که به اونجا رسیدو روی یکی از صندلی های چوبی طرح دار جنگل نشسته بود... به درخت های اطرافش نگاه میکردو یاد تک تک خاطرات قشنگش با لو می افتاد. 
وقتی که با خنده ازش میخواست درختو بغل کنه..وقتی که لباشو آویزون میکرد تا سهونو وادار کنه پاش رو هم بالا ببره. 
وقتی که با ذوق پشمک میخورد و اجازه نمیداد سهون بخوره... همه ی اینها مثل یک فیلم قشنگ از جلوی چشمش میگذشت.اما چه فایده که این فیلم آخرش غم انگیز تموم میشد. 

نفهمید چقدر گذشته فقط متوجه شد که بعد از ظهر شده و اون با احساس پوچی به اطرافش نگاه میکرده. 
آه عمیقی کشید و بلند شد.. 
کمی راه رفت.. اما دلش خواست به اون درختی هم که قبلا با لوهان خیلی درکنارش خوش گذرونده بودن هم سری بزنه. با بغض سمت اون مکان حرکت کرد وقتی به درخت رسید لبخندی زد و دستش روش گذاشت و لمسش کرد.  
چشماشو بست و سرشو بهش تکیه داد. 
_تو....دیدی اون چه جوری ترکم کرد؟ 
حتی بهم.... بهم نگفت اشتباهم چی بوده! 
قطره اشکی از چشمش چکید.. سرشو از درخت جدا کرد و برگشت تا بره.
اما در همون نقطه یه پسر کوچیک که پالتوی پسری رو میکشید جلب کرد... 
پسر بلند قدتر، پشتش بهش بودو چهرش رو نمیدید! اما... چرا حس میکرد اون باید آشنا باشه؟ 
چرا به سمتش کشیده میشد! 
پسری بلند که پالتوی طوسی پوشیده بود دستشو بالا برد و بعد از این که کمی تکونش داد یکی از گلهای یخ سفید رو با دستش چید...
بعد به آهستگی برگشت و اون رو به سمت پسر کوچولو گرفت... 
اما..اما...اون..امکان نداشت! سهون ناباورانه فقط نگاش میکرد! 
اون خودش بود.با همون لبخند! با همون موها و باهمون چشمها! 
از این فاصله هم میتونست تشخیصش بده! 
با قدم های اهسته و سست سمتش قدم بر میداشت!  دید چشماش به خاطر حلقه های اشک توی چشمش تارشده بود! 
اون لوهانش بود! لوهان اون! بعد از شش ماه اون جلوش بود با یک لبخند زیبا! 
لبخند تلخی زد جلو تر رفت...  
پسر کوچولو گل رو که گرفت لبخندی زد و تشکر کردو رفت! 
لوهان به همون نقطه ای که پسر کوچولو ایستاده بود خیره شده بود و لبخند میزد.
سهون درحالی که دیگه اشکاش روی صورت یخ زدش ریخته بود جلوی لوهان ایستاد... دیگه نمیخواست از دستش بده.به هیچ قیمتی! 
اما لوهان زاویه چشماشو تغییر نداد! سهون جلوش بود..اما اون! 
لبخندش محو شد! لوهان چرا نگاهش نمیکرد! 
کمی چشماشو پایین اوردو بهت برش داشت! 
اون! اون عصا چی بود؟؟؟! 
اون عصا توی دست لوهان چکار میکرد؟ 
با چشمای درشت بهش خیره شد ه بود! 
قلبش از حرکت ایستاده بود! لوهان لبخندش پاک شدو اخمی به چهرش افتاد بعد عصاشو روی زمین تکون دادو پشت به سهون برگشت! 
سهون با لبهایی که به خاطر لرزه از هم باز هم نمیشد اسمشو اروم و با بغض خفه کننده ای صدا میکرد! 
به خودش که اومد دید خیلی از لو فاصله داره ولوهان با عصایی که روی زمین چپ و راستش میکرد اهسته راه میرفت! 
بدون اینکه حالش دست خودش باشه ناخواسته شروع کرد به راه رفتن پشت سرش...


لوهان جلوی در خونه ای ایستاد و دستاشو روی در بالا برد دنبال زنگ گشت.زنگشو به صدا در اورد 
و بعد از چند ثانیه در باز شدو خانم نسبتا جوانی درو باز کرد. 
بعد از دیدن لو اون رو بغل کردو زیر بازوشو گرفت و به خونه برد.. 
سهون از اون طرف خیابان شاهد این ماجرا بود...اون خانم باید مادرش میبود چون قبلا هم یکبار از دور دیده بودش.
اما هنوز باورش نمیشد لوی اون! 
چه اتفاقی افتاده بود؟...یعنی لوهانش جایی رو نمیدید؟!یعنی چشمای زیباش الان تاریک بود؟!...نه این غیر ممکن بود! 
سهون درحالی که اشکاش مثل رود روانه شده بود زانوش سست شد و روی زمین افتاد... 
فقط به در خونه ای خیره شده بود که لوهان داخلش شده بود! احساس گناه میکرد.
هوا تاریک شده بود و سهون با لبای خشک شده باز هم بدر چشم دوخته بود 
کم کم پلکش به خاطر گریه  سنگین شده بود و درحالی به ماشینی تکیه داده بود همونجا خوابش برد! 


_آقا آقا حالت خوبه؟؟ آقا؟؟ 
چشماشو به سختی باز کرد ناگهان سیخ نشست و به مردی که جلوش ایستاده بودو دستش رو شونش بود نگاه کرد. 
_من کجام؟
_ شما جلوی ماشین من خوابت برده بود به ظاهرتونم نمیخورد که آواره باشید! 
کمی کرد کرد تمام اتفاقهای روز قبل جلوی چشمش اومد و اه از اعماق وجودش کشید 
_ممنون به پلیس اطلاع ندادید 
وبعد از جلوی ماشینش بلند شد و مرد سرشو با تعجب تکون دادو سوار ماشین شدو رفت.. 
سهون بازهم به در خونه خیره شد. خواست برگرده و سمت خونش بره که ناگهان در باز شدو لوهان با شال گردن قرمز و کت مشکی با عصای سفیدش بیرون اومد....
سهون باز هم قلبش ایستاد.. بهش نگاه کرد که چقدر اروم راه میره..اون دیگه لوهان قبلی پرشرو شور نبود! خیلی عوض شده بود..اروم و غمگین! اما چرا؟؟ 
این براش شبیه یه تصویر تاریک بد بود 
میخواست دلیلشو بدونه پس رفت اون طرف خیابون و زنگ در رو با دستهای لرزونش به صدا دراورد! 

همون خانم درو باز کردو به سهون نگاه کرد. 
سهون: س....سلام! 
_سلام! شما؟ 
_من...من دو...ست لوهانم! میتونم با شما صحبت کنم؟! 
مادر لو با تعجب بش نگاه کرد. 
_بفرمایید داخل! 
و کنار رفت تا سهون وارد شد! خونشون نسبتا بزرگ و زیبا بود. 
سهونو راهنمایی کرد تا روی مبل بنشینه. 
_شما چطوری اومدید اینجا؟ لوهان ادرسو خودش به شما داد؟ 
با صدای دورگه ای که به خاطر بغض و گریه هاش پیدا کرده بود گفت: 
_نه...ما توی دبیرستان باهم دوست شدیم....اما...اما خیلی ناگهانی اون ناپدید شد و من...من همیطور اتفاقی تو ی خیابون دیدمش! اما...اون عصا..اون!  
_لوهان دیگه نمیبینه! 
آب سردی روش ریخته شد. 
_چ....چرا؟ 
حلقه های اشک توی چشمای مادرش شکل گرفت و با بغض گفت : 
_عموش میگه به خاطر ضربه ای که حدود یکسال پیش به سرش وارد شده بود...لب های بیناییش آسیب دیدن!
احساس کرد سرش گیج میرفت و در هر آن نزدیک که روی زمین بیوفته و برای همیشه از این دنیای تارک دور شه! 
این امکان نداشت!  یکسال پیش.....اون زمانی بود که لوهان خودشو جلوی تخته چوبی انداخت که قرار بود به سهون بخوره.
میخواست فقط بمیره! 
عشقش کسی که تمام وجودشو از اون میدید به خاطر محافظت از اون نابینا شده بود و باز هم به خاطر محافظت از اون ترکش کرده بود....با بغض توی ذهنش تکرار میکرد
"لو... چطور تونستی انقدر بی انصاف باشی! چطور همه ی اینارو روی دوش خودت کشیدی تمام بدبختی هایی که مقصرش نبودی،  تو نبودی"  




با زانو های لرزون از در خارج شدو به کاغذ توی دستش نگاه کرد...حالا اشکاش دونه به دونه کاغذ رو هم خیس میکرد..
با همون حال به سمت خونه حرکت کرد. 








چهار روز بعد 

هرروز به همون پارک میرفت چون لوهان هر روز صبح به اون جا میرفت و چند ساعت روی نیمکتها مینشست  و دوباره بر میگشت درحالی که سهونم روبروی اون روی نیمکت مقابلش مینشست و فقط به اون خیره میشد..
شاید لو دنیارو نمیدید اما سهون دنیاشو هر روز روبروش میدید.
دنیایی که فقط در اون خلاصه شده بود.. 
دیگه نمیتونست تحمل کنه..حتی اگه لوهان بازم ردش میکرد اون دیگه رهاش نمیکرد! عزمشو جزم کرد تا دوباره دنیاشو بلند صدا کنه... 
لوهان بلند شدو عصاشو باز کردو شروع کرد به راه رفتن.. 
سهون نشست سرش حرکت کرد 
اینبار لوهان بر خلاف همیشه لحظه ای مکث کرد انگار که چیزی حس کرد... 
خواست دوباره حرکت کنه که پاش به سنگی گیر کرد و خواست بیوفته که سهون سریع دویدو کمرشو نگه داشت. 
لوهان با چشمایی که فقط به جلو نگاه میکرد گفت: 
_ممنون آقا 
بعد هم سعی کرد خودشو جدا کنه و بره اما سهون نگهش داشته بود 
با بغضی که راه گلوشو بسته بود اروم گفت:
_ل...لو..هان! 
لوهان باشنیدن صدای سهون اما...ناگهان وحشت کرد سریع خودشو عقب کشیدو با چشمای باز تاریک گفت:
چی میخوای از جونم ! منو....چجوری پیدا کردی؟  
بهش نزدیک شد. 
_لوهان...به من گو...ش بده...خواهش میکنم.... 
دستشو روی شونش گذاشت اما لوهان باز هم خودشو عقب کشید و با داد گفت 
_به من دست نززنننن!
_خواهش میکنم... خواهش میکنم گوش کن!
بازهم خواست بگیرش اما لوهان خودشو عقب کشیدو شروع کرد به دویدن! 
سهون پشت سرش داد میزدو میدوید 
التماسش میکرد که بایسته چند بار خواست روی زمین بیوفته اما بازهم تا حالت نیم خیز میرفتو میدوید..   
صدای ماشینها بهش نزدیک تر میشد اما براش فرقی نداشت فقط میخواست سهون بهش نرسه.
نفهمید داره چکار میکنه صدای ماشینها شدید شده بود و میتونست حس کنه جلوی خیابونه اما وقتی فهمید صدای سهونم داره بهش نزدیک میشه نهمید چکار میکنه و مسیر خیابونو پیش گرفت تا بدوه! 
سهون فریاد بلندی کشید 
:_لوهااااااننننن نهههههه... 
اما بعد از صدای سهون صدای بوق ماشینی رو شنید که بهش نزدیک شد همون جا ایستاد و چشمهای تاریکشو بست... 
اما نمیتونست بفهمه اول ضربه ای بهش خوردو پرت شد... بعدش هم صدایی دیگه و بعد از اون هم سرش به جایی برخورد کردو دیگه چیزی نفهمید...












سعی کرد چشماشو باز کنه اما حس میکرد یک نور مانع از اینکار میشه... یه نور سفید عجیب.... 
صداهایی رو اطرافش میشنید. 
_دکتر....ضربان قلبش تندشده. 
_دکتر نبضش هم داره تند میزنه! 
_واکنشش نسبت به محرک هام بالا رفته! 

نمیتونست بفهمه چه خبره اما سعی کرد چشمهاشو باز کنه.... 

کمی پلکشو باز کرد اما با نوری که به چشمش خورد دوباره بستش اما باز هم سعی کرد اینکارو انجام بده. 
تندتند پلک میزد تا چشماش بتونه به نور عادت کنه...کمی تلاش کرد صدایی میشنید. 
_عالیه پسرم فقط کم دیگه ای تلاش کن تا چشماتو باز کنی.
باز هم تلاش کرد ناخواسته اینکارو انجام میداد... 
چشماش کمی باز شد..
اول تار میدیدو همه چیز مبهم بود اما بعد انگار چشمش مثل یک لنز خودکار شروع کرد به تنظیم کردن محیط بیرون با خودش!
کم کم همه چیز مشخص شد... 
لباس های سفید... و صورت چند آدم... 
یک مرد پیر و دو پرستار زن..
اولش اروم بود اما بعدش ناگهان از جاش پرید....  
سوزن توی دستش کشیده شدو دردش گرفت 
با بهت سعی کرد حرف بزنه. 
_من...م....من دارم....چرا....دارم می....بینم؟! من میبینم! میبینم! دارم میبینم! 
دکتر میانسال دستشو روی شونش گذاشت اروم باش میرم اروم! 
اما اروم نمیموند! 
با داد میگفت دارم میبینم! 
در همین لحظه مرد دیگه ای داخلش شد. 
_لوهان اروم باش! 
با بهت نگاش کرد
_عمو!..من میتونم! میتونم ببینمت! 
_میدونم پسرم خداروشکر حالا اروم باش نباید عصبی بشی! 
_اما این ممکن نیست! 
بعد ناگهان متوقف شد و چیزی به ذهنش راه پیدا کرد 
_سهونن...اون...به اون بگید بیاد....سهون خواهش میکنم....بهش بگید بیاد.  
عموش بغلش کرد.. 
_اروم باش لوهان...اون الان نمیتونه بیاد.. 
_اما من باید ببینمش باید بهش بگم میبینم! باید ازش معذرت خواهی کنم! 
_متاسفم لوهان...اون نمیتونه بیاد ...الان نمیتونه! 
_اون به خاطر من آسیب دیده؟ من صدای بوق شنیدم عمو بعدم صدای داد..مال سهون بود مطمئنم! 
_بعدا بهش میگم بیاد حالا استراحت کن.
و بعد هم سریع اونجارو ترک کرد.. 
لوهان مرتب اسم سهونو صدا میکرد تا پرستار بهش بیهوشی تزریق کرد و لوهان اروم چشماش بسته شد.

باز هم با صدا ی ناله مانندی سهونو صدا میکرد وقتی چشماشو باز کرد مادرش رو دیدکه درحالی که چشماش خیره بهش نگاه میکنه. 
لبخندی زد. 
_اوما.. 
_لوهانا..بیدار شدی پسرم؟ اوما تو می..بی نی؟ 
_آره اوما.....میبینمت..
مادرش خنده ای همراه با گریه کرد و سریع لوهانو در آغوش کشید سرشو روی سینش گذاشت و مرتب بهش بوسه میزد با بغض تکرار میکرد 

 
_خوشحالم...خوشحالم...

لوهان بعد از چند دقیقه سرشو عقب کشید. 
_اوما میخوام..کسی رو ببینم.....می..میشه بهش اطلاع بدی؟ 
مادرش با تعجب نگاهش کرد. 
_اون کیه لو؟ 
_س..سهون...دوستم. 
مادرش ناگهان بغض راه گلوشو بست.  
با تعجب نگاش کرد. 
_اوما نمیشه؟ 
_دیگه نمیتونی ببینیش لوهان! 
با بهت نگاش کرد باصدای لرزون گفت:
_یعنی چی؟ چی..میگی اوما؟ 
مادرش نامه ای رو از از کیفش دراورد اونو روی تخت لو گذاشت و درحالی که دیگه نمیتوست مانع از اشک ریختنش بشه به بیرون دوید.  

لوهان با تعجب نامه رو برداشت و نگاش کرد. 
روی نامه فقط این نوشته شده بود. 

تقدیم به چشمهای زیبای تو... 

در نامه رو باز کرد... 


سلام.لوهان وقتی این نامه رو میخونی نمیدونم چه اتفاقی افتاده اما میدونم تو با چشم های خودت اینکارو میکنی.با چشمهایی روشن....من متاسفم. الان دو روزه که فهمیدم چرا چشمات تاریک شده... من متاسفم که به خاطر شخص بی ارزشی مثل من  چشمهای قشنگ دیگه ندید..متاسفم که با اومدن توی زندگیت همه چیزو خراب کردم... اما. من برای خودم خوشحالم.خوشحالم که فرشته ای مثل تو رو پیدا کردم تا دوستش داشته باشم.تا بتونم معنی زندگی رو بچشم..
لوهان من تصمیم گرفتم از زندگیت بیرون برم...پس همیشه شاد زندگی کن...لبخند بزن و خوشحال باش...
درکنار کسی که دوستش داری بچه های زیبا و خوبی تربیت کن..و با این چشمها... زیبا ترین چیز ها رو ببین...تا من هم همیشه خوشحال باشم...
عاشقانه دوستت دارم لوهان مواظب خودت و چشمهای قشنگت باش...
خدا نگهدار. 


قطره اشک هاش روی نامه چکید... سهون حالا اون ترکش کرده بود.. 
یه حس عجیب داشت.... سرشو بالا اوردو به نقطه ای چشم دوخت... 


درست در همون نقطه یک جفت چشم عاشق بهش خیره شده بود...چشمهای عاشق پسری که بهش نگاه میکرد با چشمهایی که میدید.. 
اروم سمتش قدم برداشت و کنارش رسید سرش رو پایین بردو توی چشمهاش نگاه کرد... 

_لوهان.... اگه یک روز فهمیدی این چشمها مال کی بودن گریه نکن...غمگین نشو....اگه از خودت پرسیدی چرا زود هم جوابشو پیدا کن..به خاطر عشق...متاسفم اینجوری اعتراف میکنم اما عاشقتم لو.تا ابد... 
لطفا کاری کن که چشمهای من هم بتونن مثل چشم های زیبای خودت دنیارو قشنگ ببینند. منو فراموش نکن.. 

لبهاشو به پیشونیش نزدیک کرد و بوسه ای عمیق بهش زد بعد هم چشماشو بست " توی دنیای دیگه ای منتظر دیدن دوباره ی زیبا ترین چشمهای دنیا میمونم خداحافظ لوهان من " 



لوهان احساس کرد پیشونین لحظه ای خنک شد....  بدون اینکه چیزی بدونه زیر لب گفت: کاش میزاشتی تا نشونت بدم میبینمت سهون...کاش میزاشتی نشونت بدم چشمام میبینه.. اما تا آخر عمرم عاشقت میمونم سهون.

اما هیچوقت نفهمید با چشمهای چه کسی میبینه و چه کسی توی اون خیابون زندگیشو بهش برگردوند.

معجزه ی عشق اینه که بدون اینکه بدونه توی وجودش زنده باشی توی چشمهای زیباش همه چیزو از دید اون ببینی.معجزه ی عشق اینه که حاظر شی بهر قیمتی دیدن روبهش برگردونی حتی به قیمت ندیدن خودت. 



 


خب خوشحال میشم نظرتونو بهم بگید لطفا اگه میتونید نقدش کنیدو ایرادهاشو بگید چون اولین وان شاتی  بود که نوشتم !یعنی اولین نوشته ای هم بود که نوشتمش.البته من تو کار غمگین نیستم دیگه این یکی همینجوری شد دیگه ...درضمن دوستان گل این که میگم حمایت کنید فقط مختص اینجا نیست. بابت هرچیزی که در بلاگها قرار میگره کلی وقت صرف میشه و برای هر کسی اسون نیست که فیک ینویسه. پس لطفا خودتون فکر کنید...خب دیگه تا یک های دیگه بای بای ...گریم نکنید





نوع مطلب : One shot، 
برچسب ها : هونهان، وان شات، oneshot، exo، luhan، sehun،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 26 شهریور 1396 11:57 ب.ظ
It's awesome for me to have a web site, which is useful in favor of my experience.
thanks admin
جمعه 17 شهریور 1396 04:52 ب.ظ
آههههههه مای گاد ایز وری وری وری گوگوری اند موگورییی
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:06 ق.ظ
It's wonderful that you are getting ideas from this piece
of writing as well as from our argument made here.
یکشنبه 29 مرداد 1396 12:40 ب.ظ
میدونی...این چند روز اونقدر داستان غمگین خوندم که دیگه حس میکنم در معرض نابودی ام...تو رو نمیگم اما خیلی از آدما هستن که فیک ها و وانشات های هونهانو سد اند مینویسن،چون مثل ما هونهان شیپرا رو هونهان تعصب ندارن...
باید بگم که خیلی قشنگ بود...خیلی خیلی قشنگ بود اما ازت خواهش میکنم در اولین فرصت از هونهان هپی اند هم بنویسی...
مرسی
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:18 ق.ظ
After looking over a few of the articles on your
site, I seriously like your technique of blogging. I book-marked it to
my bookmark site list and will be checking back soon. Please
visit my web site as well and tell me your opinion.
جمعه 13 مرداد 1396 04:14 ب.ظ
I love it whenever people come together and share ideas.
Great website, continue the good work!
جمعه 13 مرداد 1396 03:34 ب.ظ
Wow that was strange. I just wrote an incredibly long comment but after I clicked submit
my comment didn't appear. Grrrr... well I'm not writing all that
over again. Regardless, just wanted to say great blog!
شنبه 7 مرداد 1396 10:09 ق.ظ
Fastidious answers in return of this question with genuine arguments and explaining the whole thing on the topic
of that.
دوشنبه 5 تیر 1396 07:12 ق.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین ابتدا آیا
نه نشستن بسیار خوب با من
پس از برخی از زمان. جایی درون پاراگراف شما
در واقع قادر به من مؤمن اما فقط برای while.
من با این حال مشکل خود را با جهش
در منطق و شما ممکن است را سادگی به کمک پر همه
کسانی شکاف. در این رویداد شما در واقع که می توانید انجام من خواهد قطعا تا پایان در گم.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 01:14 ق.ظ
I am extremely impressed with your writing skills as well as with the layout on your weblog.
Is this a paid theme or did you customize it yourself? Anyway keep
up the nice quality writing, it is rare to see a great blog like this one these days.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:43 ق.ظ
Whoa! This blog looks just like my old one! It's on a completely different topic but
it has pretty much the same layout and design. Excellent choice
of colors!
سه شنبه 22 فروردین 1396 12:33 ب.ظ
I'm gone to tell my little brother, that he should also go to see this webpage on regular
basis to take updated from most up-to-date information.
سه شنبه 16 آذر 1395 07:18 ب.ظ
واااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی گریم گرفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت عالی بود عاللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
شنبه 23 مرداد 1395 03:43 ب.ظ
واقعا عالی بود اشکم در اومد
ممنون
دوشنبه 11 مرداد 1395 04:40 ق.ظ
وایییییییی واقعا عالی بود
من چند مدتی بود كه دنبال یه داستان كوتاه با مفهوم عشق پاك میگشتم كه واقعا شما به زیبایی اون رو به تصویر كشیده بودید. خیلی ممنون از قلم زیباتون من كه كاملا لذت بردم خصوصا دو خط آخر كه عالی بودو غم رو همراه با شادی كه از عشق پاك در این داستان بود رو دریافت كردم
پنجشنبه 1 بهمن 1394 02:31 ب.ظ
عالیه گلم خیلی خوب
جمعه 24 بهمن 1393 08:00 ق.ظ
Cheghad ghashang!ali bod.
پنجشنبه 16 بهمن 1393 08:52 ق.ظ
چرا اخرش غم انگیز بود!دیگه ننویس غم انگیز
چهارشنبه 15 بهمن 1393 08:35 ب.ظ
راستی اون قسمت اخرش خیلی قشنگ بود این
رو میگم معجزه ی عشق اینه که بدون اینکه بدونه توی وجودش زنده باشی توی چشمای زیباش همه چیزو از دید اون ببینی..
به هر قیمتی دیدن رو بهش برگردونی حتی به قیمت ندیدن خودت!
چهارشنبه 15 بهمن 1393 08:31 ب.ظ
واییی یکی امبولانس خبر کنه!
این غم انگیز بود.خیلی
الان داغون شدم !
اخه چراااا سهون مرد؟
اخرش یکم مرموز تموم شد اما عالی بود!
ممنون
میرم دستمالای دماغی و اشکی رو دور بندازم!
دوجعبه تموم کردم !
چرا از اول نمیگی !
اخه کی میخواد پول این دستمالا رو بده!
عرررر
چهارشنبه 15 بهمن 1393 08:19 ب.ظ
وای خدااااااااااا سهوووون واییییییییییی
هییییییی قلبم!
عالی بود آجی جونم
چهارشنبه 15 بهمن 1393 07:51 ب.ظ
odgdddd خیییییییلیییییییی غمگین بود یونییییی

میرم یکبار دیگه با غم انگیز ترین اهنگم بخونم
عررررر
سه شنبه 14 بهمن 1393 10:32 ب.ظ
آجی من خسته نباشی انقد قشنگ بود که نمیدونم چی بگم!
من عاشق داستان های غمگینم.ممنون واقعا
لطفا بازم بزار
سارانگه.
سه شنبه 14 بهمن 1393 10:29 ب.ظ
واقعا حرفی ندارم بزنم جز اینکه خیلیخیلی خخیلی زیبا و تاثیر گذار بود.
بند بند وجودمو در گیر کرد
خسته نباشی آجی.
چیز انتقاد آمیزی نبود جز اینکه غمگین بود اما قشنگ. باور کن حتی اشک ریختم.
سه شنبه 14 بهمن 1393 10:27 ب.ظ
واییییی.من مردم.
الان سوختم.
تبخیر شدم. مولکولهام به هوا رفت!
این چه چرا.چرا اینجوری شد.
سهونم مرد؟!
نهههه این ممکن نیست.
چرا انقد غم انگیز بود؟
من الان توی این دنیا نیستم!
سه شنبه 14 بهمن 1393 06:42 ب.ظ
خیلی غمگین
اما واقعا قشنگ بود. مرسی و خسته نباشی.
سه شنبه 14 بهمن 1393 12:07 ق.ظ
چنجا کوموسو چنجا.
سه شنبه 14 بهمن 1393 12:06 ق.ظ
حرفم نمیاد.عالیییییییییییی بود. غم انگیز بود!
قلبم تیکه تیکه شد!
سه شنبه 14 بهمن 1393 12:05 ق.ظ
واییییی
سه شنبه 14 بهمن 1393 12:03 ق.ظ
Arrrrrrraliii bodddd.anfldoh.mr30.in shahkar bod alkhosos jomle Akhar nemidonam chi begam.mr30.arrrr
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام به تمام اونی ها و دونگسنگ های خودم.....
هدف اصلی از ساخت وب گذراندن لحظات شیرین درکنار هم هستش
ما سه خواهر فومی و انجلیس وسوریاپن این وب رو برای شما ساختیم تا درکنار هم شاد باشیم.
اینجا درکنار هم عضو کوچکی از خانواده ی بزرگ اکسوتیکی شاینی و سی ان بلو تشکیل خواهیم داد.
امیدوارم از بودن در کنار این خانواده لذت ببرید.
**** 엑소와 케이팝이란 팬클럽에 오신 것을 환영합니다.****

Welcome
§§§§ we are so happy that you are in here with us§§§§§

fighting......



مدیر وبلاگ : amitis afshar
نظرسنجی
کدام گروه را بیشتر میپسندید؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


ڪدهاے فاوآیڪטּ

کـدهـآے ریزش دنـبـآل مـوس