تبلیغات
kpop - beauty eyes -oneshot2
kpop
we are the best
دوشنبه 13 بهمن 1393 :: نویسنده : soria pensive
آمدممم...سوری دیگه یکم البته فقط یکم دیر شد..
برید ادامه ببینیم هونهان چی میشه !!

روزها کم کم جای خودشونو به ماه ها میدادن و از پس هم میگذشتن.... 
روز تموم میشد اما کلمه ای به اسم عشق با گذشت هر روز زنده تر و بی پایان تر..... 
حکم حبابی بود که هر روز به خاطر وجود اون شخص بزرگتر میشد برای محافظت از اون شخص برای حفظ کردنش و برای همیشه کنار خودش نگه داشتنش...
_لو لو لو لو بدو بدو بدو بدو... 
_ اهه چته سهون! 
_وای نگاه کن داره قل قل میکنه! 
_سهون تو هیچ وقت غذا نخوردی تو عمرت یعنی؟ 
_ چرا اما غذای چینی نه دیدم نه خوردم! تازه...این....اولین باره دارم غذا درست میکنم...یعنی  اولین باره که داریم با...با. .. هم  غذا درست میکنیم
_بچه! 
_یاااا! بچه خودتیا! 
_خخخ سهونا! چرا لپات اینجوری  گل انداخته! 
سریع دستشو دو طرف صورتش گذاشت.
_نه.... برا بخاره....قرمز شدم! 
خو دیگه لوهان من برم استراحت کنم توام هر موقع فک کردی که درست شده میزو بچین! 

میدونست سهون همیشه در مقابلش خجالتیه..اخه چطوری میتونست همچین پسر کیوتی رو که تو دنیا دومی نداشت دوست نداشته باشه! 
سریع سرشو نزدیک بردو یه بو   سه به گونش زد... بعدم فوری دوید و رفت بیرون....
سهون به جایگاهش خیره شده بودو دستشو رو لپش کشید! 
صدای شیطون لوهان اونو از شک دراورد. 
_تا اینجا که زحمت کشیدی خودتم بچینش اوه سهون!

سهون سرشو تکون دادو قشنگترین لبخند ممکن رو لباش نشست! 
زیر لب زمزمه کرد "عاشقتم " 

بعد از خوردن غذا لوهان سریع از پشت میز بلند شد و کشو قوسی به کمرش داد.. 
_اخییی بلاخره دلی از عزا دراوردم! 
_نکن لو! روده هات میپیچه تو هم! بالا میاری!

_چکارم داری فوضول سهون؟!  دارم غذامو هضم میکنم! 
_میخوای غذات هضم شه برو ظرفا رو بشور! اینکارو که دیگه میتونی بکنی؟! 
لبخند گشاد لوهان نا پدید شد! 
چهرش به مقدار 10فرم در هر ثانیه شروع کرد به مچاله شدن! 
تو لپاش باد انداختو دستشو رو شکم گذاشت با حالت حال بهم خوردگی گفت:
_سهونا...من...رودم تو هم پیچید! میرم بالا بیارم با اجازه... 
بعد شروع کرد به پاورچین پاورچین دور شدن! 
سهون ابروشو بالا انداخت و چشمش با حرکت لوهان حرکت میکرد! 
_هوففف! نه خیر!  تو آدم بشو نیستی! 
سریع صندلی رو کشید عقبو رفت دنبال لو....لوهانم که فهمید وضعیت قرمزه دست از سر حرکات اسلوموشن برداشت و پا به فرار گذاشت.... 
سهون هم دنبالش دوید.. 
_یا...ژیولو!....یاااااا...گیرت بیارم میکشمت واستا! 
_عمراااااااااااا...برو ظرف شویی بخر من اینکارو نمیکنم! 
بهش نزدیک شد دستشو دراز کرد... 
ک
شونه ی لوهانو گرفت بعدم سریع اونیکی دستشو بالا اوردو کمرش رو هم نگه داشت! 
تو فاصله ی نزدیک به اون...باهاش چشم تو چشم شده بود. لوهان چشماشو به مظلومانه ترین حالت ممکن دراورد.. با این کارش سهون یخ کرد...اما این مهم نبود...قلباشون که اینطوری میتپید مهم نبود...چشم های لوهان....... اون.... زیبا ترین چشم هایی بود که تا بحال دیده بود....درست مثل چشم های یک فرشته..... 
این پسر چه تلالوء ی داشت! چه طور جاذبه ای بود که قلبشو از کار مینداخت

لوهان که دید دست سهون شل شده سریع از فرصت استفاده کردو مثل یک ماهی از زیر دستش لیز خورد.. 
سهون مثل ابله ها فقط بهش نگاه میکرد...
لوهان زبونشو بیرون داد.. 
_تو که تا اینجا زحمتشو کشیدی بغیشم انجام بده! حتما شنیدی که میگن کار را که کرد انکه تمام کرد! 
بعدم خنده های بانمکی کرد... 
سهون به خودش اومدو ناگهان دوباره 
پرید سمت لوهان و گرفتش...انقد محکم گرفتش که اجازه نداد هیچ جوره در بره... 
بعدم با چشمای خبیثانه گفت: 
_پس آنکه تمام کرد آره!
و شروع کرد به غلغلک دادنش....صدای خنده هاشون تموم خونه رو پر کرده بود... 
لوهان درحالی که سعی میکرد خودشو آزاد کنه بریده بریده میگفت... 
_جون... ....جون س..هون ب.....س....ه.... م..ردم...سهون..ا....ب..سه....! 

سهون بلاخره ولش کرد....هردوشون رو زمین پهن شدن و بازم داشتن میخندیدن! 
_خب دیگه لو...،برو مث بچهای خوب بشور ظرفارو!
ض
_سهوووننن.....خواهش میکنم!!! من.. از ظرف شستن....بدم میاد!
سهون سرشو بر گردوندو به چشمهاش خیره شد...
ناگهانی دستای لوهانو گرفت و سمت لبش برد...چند بوسه بهش زدونوازشش کرد..
_ آخه...تو چطور فکر کردی من واقعا اجازه میدم با این دستات ظرفهای غذارو بشوری؟! این دستا...حتی از پنبه هم نرم ترن! 
و بعد با عشق یکبار دیگه بوسه ای عمیق بهش زد. 
لوهان با تعجب بهش نگاه میکرد..
سهون سرشو بالا اوردو توی چشماش خیره شد.. 
قشنگ ترین زمان، وقتیه که در کنار کسی باشی که با تمام وجود دوستش داری و به خاطر اون...زمان متوقف میشه... 
در عمق  چشمهاشون به رازونیازی از جنس عشق پرداخته بودن...و با هم از تک تک جنبش سلولهای وجودشون درباره ی احساس سخن میگفتن... 

بلاخره سهون ازون چشمها دل کندو بلند شدو سمت میز غذا رفت...
لوهان با لبخند بهش نگاه میکرد.
_لوهان، تا من اینارو میشورم برو حاظر شو میخوام جایی روبهت نشون بدم! 
لوهان با ذوق بلند شد. 
_کجا؟ 
_چکار داری فوضول لوهان!  فقط کاری رو که گفتم بکن! 
لوهان درحالی حسابی کنجکاو بود سمت اتاق رفت. _میتونم نگاه کنم؟  
_نوچ..

لو:_حالا چی؟ 
_نع.

_حالا؟ 
_نهههه.
_حالا نگاه کن...

_وایی س...هون عالیه...من...اصلا نمیدونم چی بگم....اینجا واقعا ق..قشنگه... 
_اما یه چیز قشنگ تراز این وجود داره!
_چی؟ 
_تو لوهان. 
لبخند زیبایی زد...پرتوهای ملایم خورشید روی صورتش افتاده بود و زیبایی غیر قابل وصفی بهش میبخشید. 
واین در مقابل چشمان شیفته ی سهون مثل یک بهشت بنظر میرسید. 

با هم قدم بر میداشتن و از
بودن هم دیگه کنار هم به نهایت سرمستی میرسیدن.. 
باد ملایمی درختهای پرشکوفه ی صورتی رو تکون میداد و وزش های باد باعث میشد صدای قشنگی از درخت ها ساطع بشه.صدای تکون خوردن زنجیره های بلند شکوفه ها که از درخت آویزان بودند و صدای حرکت برگهای روی زمین...  انگار که لب ساحلی باشی که موجها اروم و با عشق سمت ساحل دست درازی میکنند... 
صدای کوچ پرندگان مهاجر بدون درد که انگار اونها هم به خاطر آسمون آواز عشق سر میدادند. 
چقدر وجودشون خالی از هر چیزی بود و پر از همه چی. 
خالی از استرس پر از محبت خالی از دنیا پر از عشق...  

جز به جز سنگفرش های کف اون پارک جنگلی رو زیر سلطه ی پاهایی گرفته بودن که به دستور قلبشون حرکت میکرد... 
لوهان :ممنونم که منو اینجا آوردی سهونا.. تابحال هیچ وقت انقدر اروم نبودم.احساس میکنم هرموقع دلتنگ و ناراحت بودم اینجا بزرگترین مکان برای برگردوندن آرامش به منه.ممنون که به غیر از آرامش وجودت اینجارم بهم نشون دادی
سهون: ای ای ای! اینجوری درموردش حرف میزنی به این پارک حسودیم میشه ها! 
_خخخ فوضول حسود! گفتم که بعد تو اینجا آرامش بخش ترین چیزیه که وجود داره! 
_درسته. اون ادما رو نگاه کن لو! اونهام مثل ما میان اینجا تا باهم باشن و عشقشونو بهم نشون بدن. همین که جلوی مشغله های زندگیشون می ایستن و میگن : هی بسه دیگه میخوام چند ساعت به تو فکر نکنم و دست اون کسی رو که دوست دارن میگیرن و میان اینجا یعنی محبت از بند بند وجود..از حالا هر وقت خواستی باهم میایم اینجا..
_باشه.حالا.. بیا به صدای طبیعت گوش بدیم...اینجا میشه چشمها رو بست و فقط گوش داد.
روی نیمکتی نشستندو چشمهاشونو بستند.لوهان سرشو روی شونه ی سهون تکیه داده بودو لبخندش از روی لبش پاک نمیشد....سهون دست لو رو در دست داشت و با چشمهای بسته یه موسیقی طبیعت همراه با قلب خوانندش گوش میداد... 


_لوهان انقد 2نگیرجلو چشت!  توی عکس چشمات معلوم نیس. ! 
_یااا ژست منه! دلم میخواد میگیرم! 
_اه هرکاری دوس داری بکن اصلا! 
چند دقیقه ای بود که سهون با دوربینش از لوهان عکسهای متفاوت در هر زاویه ای مینداخت.. 
لوهان بعد از اخرین صدای فلاش دوربین سمت سهون دوید.. 
_سهونا واستا..اینو بده من برو اون درختو بغل کن! 
_یا! دیوونه! اخه برم درختو بغل کنم؟! بم نمیگن روانی!
_یکم طبیعت دوست باش! 
_لازم نکرده خودت طبیعت دوست باش! 
_سهونا..خواهش خواهش...میخوام ببینم وقتی یه نفرو بغل میکنی چجوری میشی! 
_که اون ینفرم تویی! 
خواست بیشتر اذیتش کنه اما دلش نیومد اون قیافه بانمک ناراحت ببینه. 
پس رفت جفت درخت ایستاد و دسشتو دورش حلقه کرد..روبه لوهان گفت: 
_اینطوری! 
بعدم چشماشو بستو لبخند زد.. 
لوهان خنده ی بلندی کردو شروع مرد به عکس انداختن..
چندتایی انداخت و با خنده سرشو آورد بالا. 
_خب حالا سهونا پاهاتم بیار بالا دورش حلقه کن!
سهون چشاشو باز کردو با اخم گفت:
_یاااا! ژیولو!
_خواهش...
بعدم لبشو آویزون کرد. 
سهون با هر بدبختی بود یه پاشو بالا برد و انداخت دور درخت 
_لوهان همین یکی بسه دیگه اون وریه معلوم نمیشه! 
لوهان از خنده نزدیک بود اشکش دربیاد  لنز دوربینو شروع کرد به تنظیم کردن...
همینجوری که میخندید احساس کرد سرش گیج رفتو چشماش تار شدن. 
سریع و ناخواسته روی زمین نشست.  
دستشو روی سرش گذاشت.. 
سهون از ترس دستشو سریع از درخت رها کرد و همین باعث شد تنه ی زبرش موجب خراش در سطح کف دستش بشه 
اما اهمیت ندادو سریع کنار لوهان روی زمین نشست. 
_لوهاننننن...لوهاننننن خوبی؟ لو؟سرشو بالا اوردو لبخند زد. 
_نگران شدی؟ خخخ 
_یااااا! بگو ببینم چت شد؟! 
_هیچی باو..فقط یه لحظه سرم گیج رفت همین! 
_میخوای بریم دکتر؟! 
_نه دکتر چرا! احتمالا چربی خونم بالا زده با اون غذای چربی که دادی به خوردم! 
بعدم خندید! 
_اوه سهونا! این عکس اخریه یکم تار افتاد! حیفش! چشمم درست ندید تنظیمش کنم! 
سهون احساس خوبی نداشت اما لوهان سعی کرد از نگرانی درش بیاره. 
_خیلی خب حالا! میدونم خودمم بکشم دیگه نمیری درخترو بغل کنی. پس بیا بریم بستنی بخوریم! 
سهون سرشو تکون دادو سمت مکانی رفتند که تنقلات و بستنی داشت.. 

اونروز واقعا بهش خوش گذشت البته برای سهون زیباترین روز بود اما کاش لوهان اونطوری نمیشد.هنوز احساس خوبی نداشت.
به خونه که رسیدن لوهان گفت: 
کاش برم به اوما سر بزنم.الان یه هفتس ندیدمش! 
سهون ناگهان غمگین شد.. 
_هییی! اوه سهون چرا بچه ها لبات اویزون میشه! 
_دلم...میخواد..همیشه پیشم باشی. 
_خخخ بچه ی لوس! باشه میرم بهش سر میزنم صبح زود زود برمیگردم. 
_باشه. 
_افرین پسر گل.. 
بعدم براش دستی تکون دادو سریع دور شد. 
سهون احساس کرد بغضش گرفت. یعنی تا این حد بهش وابسته شده بود که حتی یک ثانیه دوری ازش هم براش اینجوری شکنجه بود؟! 
چقد احساس میکرد خونش خالی و سرد شده بدون لوهان. 
با بیحالی رفت توی تختش اما خوابش نمیبرد.علیرغم اینکه خیلی هم خسته بود. 
گوشیشو برداشت و شمارشو گرفت.
_الو سهونا؟!
_سلام لویی؟ کجایی؟ 
_خخخ خونه! دلت برام تنگ شد آره؟ بهمین زودی؟ 
_مگه تو دلت تنگ نشد؟ 
_مممم چرا راستش. 
_کاش اینجا بودی! 
_صبح چشماتو باز کنی کنارتم! 
_دوستت دارم. 
_منم همین طور شبت بخیر سهون. 
گوشی رو قطع کردو لبخندی زد.. و سعی زودتر بخوابه تا صبح شه و لوهان برگرده.

_هی تنبل بلند شو! بلند شو دیگه! مثل یه خرس میخوابه! 
چشماشو باز کرد و با دیدن لو سریع رو تخت سیخ شد. با ناباوری نگاش کرد 
_لو؟ 
_نه بابا بزرگ خدابیامرزت! 
به سرعت باد بلند شدو بغلش کرد. 
_هیی...س..هون.. خف..ه شدم! 
اما بدون توجه بهش با خوشحالی تکونش میدادو میخندید. 
_اخییی..دلم واقعا تنگ شده بود..
_یا سهون!  ولم...کن! دهنت بو میده! 
سهون با تعجب آزادش کرد! 
_یااا! یعنی انقد بوش زیاده؟! 
_هه پ چی فک کردی! برو صورت بشور صبحونه برات درست کردم! 
چشاش درخشید. 
_تو؟؟؟؟ نهههه! 
_آره دیگه خودم! 
با ذوق دویدو بیرون رفت. لوهان داد زد 
_:فوضولِ حسودِشکمو! 
بعدشم خودش خارج شد.. 
بعد از خوردن صبحونه سهون خواست چیزی بگه که زنگ موبایلش به صدا درومد. 
لوهان با تعجب بهش نگاه میکرد.اخه معمولا کسی باهاش تماس نمیگرفت.
حرفش که تموم شد با اخم به میز نگاه کرد.
_چیزی شده سهون؟!
_من..متاسفم.لوهان باید برم زود برمیگردم. 
و منتظر نموندو رفت کتشو برداشت و فورا حاظر شد. 
_خدافظ فعلا.
_زود بیا.. 

همچنان به خاطر اون تماس سهون در فکر بود. اخه اون کسی رونداشت که به خاطرش اینطور با عجله بیرون بره! 
سرشو تکون داد. خواست ظرفها رو برداره که دوباره چشماش تار شد..  
انگار که داره لنز دوربینو تنظیم میکنه گشادی و تنگی مردمکشو حس میکرد. 
سرش بازم گیج رفت  خواست دستشو روی میز تکیه بده اما از شدت گیجی و سرگیجه دستشو لبه ی میز گذاشتو تمام بشقابهای میز افتادند و شکستند! 
بعد از چند دقیقه ای که روی زمین نشست حس کرد داره به حالت عادی برمیگرده! 
زیر لب زمزمه کرد
"این عادی نیست..من.باید برم امروز عمو رو ببینم. "
پالتوشو برداشت و ازخونه زد بیرون. 



سهون نزدیکای بعد از ظهر به خونه رسید و دنبال لوهان گشت.
_لوهاننننن....ژیولو!!!....لو کجایی؟  
لو؟
رفت توی آشپزخونه ناگهان با تکه های بشقاب هایی مواجه شد که روی زمین بود با شوک رفت یه تیکشو توی دستش گرفت. 
با نگرانی شروع به داد زدن کرد.
_لووو...لو کجایی..لو خواهش میکنم. 
تو کجایی؟!!
اما هیچ جوابی نشنید شروع کرد به گرفتن شمارش..
فقط بوق بوق بوق...
_چرا برنمیداره! 
بازهم گرفت سه بار ده بار سی بار..اما هیچی نبود از ترس دستش میلرزید.  
خواست جایی بره اما کجا میتونست دنبالش بگرده.! فقط مثل ابله ها شروع کرد دور خونه چرخیدن و با خودش حرف زدن. 

ساعت حدود 11شب بود و سهون یک لحظه هم ننشسته بود چشماش قرمز بودن و سرش درد میکرد.
دیگه تحمل نکرد خواست بره بیرون که صدای دستگیره ی در اومد و لوهان درحالی که سرش پایین بود داخل شد.. 
سهون یک لحظه خشکش زد. 
با صدای کمی بلندی گفت:
_لو....لوهان کجااااا بودی؟! 
لو بدون نگاه کردن بهش سمت اتاق رفت سهون پشت سرش حرکت کردو شروع کرد به صحبت کردن. 
_لوهان چراحرف نمیزنی؟ چرا گوشیتو جواب ندادی میدونی چقد نگرانت شدم؟    د حرف بزن دیگه! لو با تو دا...
اما کار لوهان شوکش کرد 
لوهان کولیشو از زیر تخت کشید بیرون و شروع کرد به ریختن کتابها و لباس هاش داخلش! 
سهون با ناباوری نگاش میکرد 
_لوهان! داری...داری چه کار میکنی؟ 
اما لوهان با عصبانیت لباساشو توی کولیش فرو میبرد. 
سهون دستشو روی کولیش گذاشتو اونو کشید 
_تو چت شده؟؟!
اینو با داد گفت.
لوهان سعی کرد کولیشو پس بگیره اما سهون عقبش میکشیدو این اجازه رو بهش نمیداد
با عصبانیت نگاش کرد. 
لو: اونو بدش به من! 
_بهم بگو چی شده؟! د لعنتی چت شدههههه! 
لوهان داد بلندی کشید. 
_میخوای بدونی؟ باشه بهت میگم! 
من یه احمقم که این چند ماه وقتمو با تو تلف کردم! هه اصلا نفهمیدم دارم چکار میکنم اما الان عقلم برگشت! حالا برو کنار چون حالم ازت بهم میخوره سهون! 
سهون همچنان با بهت نگاش میکرد _ای...اینا چیه..میگی لوه..ان؟ 
پوزخندی زد
_چیه میگم؟تو به خودت نگاه کردی؟ 
چه اینده ای درانتظارته؟ بهم گفتی به خاطر من عوض شدی هه چطوری یه جنایتکار میتونه آدم شه! 
دیگه بهم فکر نکن چون هرگز منو نمیبنی.هیچ وقت. 
و بعدم هم کیفشو با شدت از دست سهون بیرون کشیدو طعنه ای بهش زد و رفت. 
سهون به یه نقطه نگاه میکرد مغزش خالی شده بود. لوهان اون بهش گفته بود جنایتکار بهش گفته بودن با اون بودن یعنی وقت تلف کردن!  
نه امکان نداشت این درست نبود! 
به خودش اومد به سرعت درو باز کردو داخل کوچه دوید 
تاریک بود.... دوید... صداش زد حتی نمیدونست کجا داره میدوه! 
اسمشو با التماس صدا میکرد ..
اما هیچ کس نبود هیچ کس.لوهان رهاش کرده بود.اون ازش خسته شده بود... 
وسط کوچه نشست و شروع کرد به گریه کرد اسمشو التماس میکرد میخواست که اون برگرده..
اما فقط صداش به خودش میرسید.. سرشو بالا آورد به انتهای مسیر نگاه کرد. 
"لوهان خواهش میکنم ترکم...نکن...تنهام...نزار..." 
اما اون دیگه رفته بود برای همیشه! 



پنج ماه بعد:
روی صندلی نشست و یکم آب*جو خورد.با بیحوصلگی کمی سیگار کشیدو ازجاش بلند شد... 
ناخواسته بغض گلشو گرفت... 
"امروز میرم به دانشگاه چوسان" 
این شده بود کار هر روزش... به تمام دانشگاه ها سر میزد شاید لوهان در اونجاها باشه.البته اگه به خارج از کشور بورسیه نشده بود.چون اون خیلی زرنگ بود. 


خودشو روی مبل پرت کرد بازهم پیداش نکرده بود..تمام دانشکده های  کره رو زیر پا گذاشته بود اما لوهان توی هیچ کدومش نبود هیچ کدوم.. 
باز هم ناخواسته چشماش خیس شد. 
" میدونم میدونم اون حرفا از ته دلت نبود...من اینا رو از توی چشمات خوندم لوهان..همه چی معلوم بود با این سعی کرد مخفیش کنی!من پیدات میکنم قسم میخورم برت گردونم. "









بچه ها ادامش در پارت بعدیه که اونم گذاشتم اینجا جا نشد. خواهرهای گلم فومی و انجلیکا من به لاین دسترسی ندارم سورییی




نوع مطلب : One shot، 
برچسب ها : سهون، لوهان، هونهان، اکسو، exo، luhan، oneshot،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 16 اسفند 1396 12:33 ق.ظ
سلام، برای همیشه، من برای چک کردن پست های وب سایت اینجا بودم
در اوایل صبح، به همین دلیل است که من لذت بردم تا از آن آگاهی پیدا کنم
بیشتر و بیشتر.
پنجشنبه 10 اسفند 1396 10:52 ب.ظ
شریک من و من کاملا دوست وبلاگ خود را و پیدا کردن تقریبا همه
از پست شما فقط چیزی است که من دنبالش هستم آیا یک پیشنهاد نویسندگان مهمان برای نوشتن مطالب برای شما ارائه می دهد؟
من به خاطر ایجاد یک پست یا تعمق در بسیاری از موضوعاتی که در اینجا می نویسم نیستم.
باز هم، سایت بسیار جذاب!
جمعه 4 اسفند 1396 05:14 ق.ظ
من با مهارت های نوشتاری شما و همچنین ساختار وبلاگ خودم بسیار الهام بخش هستم.
آیا این موضوع پرداخت شده است یا خودتان آن را سفارشی کردید؟
به هر حال نگه داشتن نوشتن با کیفیت با کیفیت عالی، غالبا نگاهی به یک وبلاگ بزرگ مانند
این یکی امروزه..
سه شنبه 1 اسفند 1396 01:19 ق.ظ
وبسایت خوبی را که در اینجا داشته اید.. بسیار دشوار است که این روزهای بسیار خوبی را بنویسید.

من واقعا از افرادی مثل شما قدردانی می کنم! مراقب باش!!
دوشنبه 2 بهمن 1396 10:22 ب.ظ
بستگان من همیشه می گویند که من وقت خود را در وب سایت خود می کشم، اما می دانم که از طریق خواندن چنین مقالات دلخواه یا بررسی ها، تمام وقت دانش را فرا می گیرم.
جمعه 24 آذر 1396 07:49 ب.ظ
وبلاگ جالب تم شما سفارشی ساخته شده است یا شما دانلود کردید
آن را از جایی؟ یک موضوع مانند شما با چند ساده
من واقعا وبلاگم را پرش کردم. لطفا به من بگو کدام آرایشگاه رفتی.
با تشکر
سه شنبه 7 آذر 1396 09:27 ب.ظ
فوق العاده است، چه صفحه وب آن است! این وبلاگ به حقایق مفیدی برخورد می کند
به ما، نگه داشتن آن.
سه شنبه 30 آبان 1396 08:09 ب.ظ
اطلاعات مفید خوشبختانه من سایت شما را به طور تصادفی یافتم و من خیره به این دلیل که این تصادف نبود
در مورد زودتر آمد! من آن را نشانه گذاری کردم
پنجشنبه 18 آبان 1396 02:38 ق.ظ
من فکر می کنم این یکی از مهم ترین اطلاعات برای من است. و من خوشحالم خواندن مقاله شما.
اما باید در مورد برخی از چیزهای عمومی، سبک وب سایت اشاره کرد
فوق العاده است، مقالات واقعا عالی است: D.
شغل خوب، سلام
شنبه 13 آبان 1396 10:26 ب.ظ
من واقعا از طراحی و طرح وبلاگ شما لذت می برم.
این بسیار آسان است در چشم که باعث می شود آن را بسیار لذت بخش تر برای من به اینجا آمده و بیشتر بازدید. آیا شما استخدام کردید؟
طراح برای ایجاد تم خود را؟ کار فوق العاده!
شنبه 13 آبان 1396 08:53 ب.ظ
سلام، فقط از طریق وبلاگ خود از طریق Google مطلع شدید و متوجه شدید که واقعا مفید است.

من میخواهم برای برزیل مراقب باشم من سپاسگزار خواهم بود
اگر این را در آینده ادامه دهید. بسیاری از افراد از نوشتن شما سود خواهند برد.
به سلامتی!
پنجشنبه 11 آبان 1396 02:11 ق.ظ
قدردانی از این پست آن را امتحان کنید
پنجشنبه 11 آبان 1396 01:23 ق.ظ
این بسیار ساده است که هر موضوعی را در وب پیدا کنید
همانطور که این پست را در این سایت پیدا کردم، در مقایسه با کتابها.
پنجشنبه 11 آبان 1396 12:37 ق.ظ
سبک شما بسیار منحصر به فرد است در مقایسه با افرادی که من چیزهای بیشتری خوانده ام
از جانب. خیلی ممنون از ارسال زمانی که این فرصت را داشته اید، حدس بزنید که فقط این علامت را علامت گذاری می کنم.
چهارشنبه 10 آبان 1396 06:55 ب.ظ
سلام، من فکر می کنم این یک وبلاگ عالی است. من آن را می کشم؛) من می روم
از آنجایی که من آن را نشانه گذاری کردم دوباره دوباره برگردم پول و آزادی است
بهترین راه برای تغییر، ممکن است ثروتمند شوید
همچنان به راهنمایی دیگران ادامه دهید
سه شنبه 9 آبان 1396 07:08 ب.ظ
Right here is the perfect blog for anybody who wishes to find out about this topic.

You know so much its almost hard to argue with you (not that I
actually would want to…HaHa). You certainly put a fresh spin on a subject that has been discussed for a
long time. Great stuff, just excellent!
سه شنبه 9 آبان 1396 04:38 ب.ظ
این پاراگراف به افراد اینترنتی برای ساختن وبلاگ یا حتی یک وبلاگ کمک خواهد کرد
از ابتدا تا انتها
دوشنبه 8 آبان 1396 10:23 ب.ظ
سلام، من روزانه وبلاگ خود را بررسی می کنم. سبک نوشتن شما شوخط است، نگه داشتن آن!
یکشنبه 30 مهر 1396 07:11 ب.ظ
بخش جذاب از محتوا. من فقط بر روی سایت شما و در سرتاسر سرمایه گذاری به سر می بردم
ادعا می کنم که من در واقع وبلاگ شما را از حساب کاربری خود لذت می بردم
پست ها. به هر حال من به افزایش شما مشترک خواهم شد و حتی دستمزد شما به طور مداوم به سرعت دسترسی خواهید داشت.
دوشنبه 20 شهریور 1396 12:24 ب.ظ
برادر من پیشنهاد کرد که من این وب سایت را دوست دارم او مورد استفاده قرار گرفت
کاملا درست باشد این ارسال واقعا روزم را ساخت.

شما نمیتوانید به راحتی در نظر بگیرید که چگونه زمان زیادی برای این اطلاعات صرف کرده بودم!
با تشکر!
دوشنبه 20 شهریور 1396 12:03 ب.ظ
اگر بخواهید از این پاراگراف خوب پیروی کنید، باید این استراتژی ها را به کار ببرید
وبلاگ شما برنده شد
دوشنبه 20 شهریور 1396 07:49 ق.ظ
من این را می دانم اگر موضوعی نیست، اما من به دنبال ایجاد وبلاگ شخصی هستم و کنجکاو بودم که چه چیزی برای تنظیم شدن نیاز است؟
من فرض دارم یک وبلاگ مانند خود شما هزینه یک پنی بسیار گران است؟
من خیلی هوشمندانه نیستم بنابراین 100٪ مثبت نیستم.
هر گونه راهنمایی و یا توصیه بسیار قدردانی خواهد شد. متشکرم
دوشنبه 20 شهریور 1396 06:49 ق.ظ
من بسیار خوشحالم که این صفحه را کشف کردم. من می خواستم از شما متشکرم
برای وقت خود را برای این فوق العاده خواندن ویژه!! من قطعا از همه لذت بردم
کمی از آن و من همچنین شما را به عنوان مورد علاقه برای چک کردن اطلاعات جدید در وب سایت خود را نجات داد.
دوشنبه 30 مرداد 1396 09:51 ق.ظ
Hi there, yeah this post is really nice and I have learned lot of things from it about blogging.
thanks.
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:40 ب.ظ
Hi, Neat post. There's a problem together with your site
in web explorer, would check this? IE nonetheless is the marketplace leader and a good element of other folks
will omit your magnificent writing due to this problem.
شنبه 14 مرداد 1396 09:47 ب.ظ
This site was... how do you say it? Relevant!! Finally
I have found something that helped me. Thanks a
lot!
پنجشنبه 12 مرداد 1396 10:17 ب.ظ
Hi there, I log on to your blog like every week. Your writing style is awesome, keep doing what you're doing!
دوشنبه 5 تیر 1396 04:54 ب.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین اصل آیا نه حل و فصل خوب
با من پس از برخی از زمان. جایی درون پاراگراف
شما موفق به من مؤمن اما تنها برای کوتاه در حالی
که. من هنوز کردم مشکل خود را با فراز
در مفروضات و شما خواهد را
سادگی به کمک پر کسانی که شکاف. در این رویداد شما در واقع که می توانید انجام من
را مطمئنا بود مجذوب.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 03:12 ق.ظ
It's amazing designed for me to have a website, which is helpful for my know-how.
thanks admin
دوشنبه 21 فروردین 1396 08:32 ب.ظ
We're a group of volunteers and opening a
brand new scheme in our community. Your website provided us with helpful info to work on. You've done an impressive process and
our whole group will be grateful to you.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


سلام به تمام اونی ها و دونگسنگ های خودم.....
هدف اصلی از ساخت وب گذراندن لحظات شیرین درکنار هم هستش
ما سه خواهر فومی و انجلیس وسوریاپن این وب رو برای شما ساختیم تا درکنار هم شاد باشیم.
اینجا درکنار هم عضو کوچکی از خانواده ی بزرگ اکسوتیکی شاینی و سی ان بلو تشکیل خواهیم داد.
امیدوارم از بودن در کنار این خانواده لذت ببرید.
**** 엑소와 케이팝이란 팬클럽에 오신 것을 환영합니다.****

Welcome
§§§§ we are so happy that you are in here with us§§§§§

fighting......



مدیر وبلاگ : amitis afshar
نظرسنجی
کدام گروه را بیشتر میپسندید؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


ڪدهاے فاوآیڪטּ

کـدهـآے ریزش دنـبـآل مـوس