تبلیغات
kpop - beauty eyes -oneshot
kpop
we are the best
جمعه 10 بهمن 1393 :: نویسنده : soria pensive
سلاممممم......تشریف آوردم درحالی که یک قرن میگذره....
خب دیگه چی بگم!
نمخواستم بزارم چیزی اما چند دوست عزیز کچلم کردن منم گفتم بیام یک عدد وان شات دو قسمتی بزارم....
امیدوارم بخونیدش دوستش داشته باشه وبا حماییتاتون دلگرممون کنید.....اینو میزارم کاملا نگران نباشید نمیرم اسکلتم موند بیام بزارم...خو دیگه حرف بسه اونایی که کچلم کردید درست حمایت کنید مخصوصا از بلودی لاو چون واقعا قشنگه نخونیدیا نظر ندید ازدستتون رفته..بروید فرزندانم.....  

جلوی آینه ایستادو به خودش نگاهی انداخت.همون روپوش تکراری مدرسه.با این تفاوت که امسال اخرین سال تحصیلشه..
از پله ها پایین رفت و بعد از خداحافظی با مادرش از خونه خارج شد.
اما اون پسر چی؟ قلبش توی سینش میکوبید.صداش بلندوبلند تر میشد تا جایی که انگار درون مغزش هم قلب داشت.
اگه اون امسال رفته بود؟ اگه بعد از این سه ماه انتظار نمیدیدش! 
سرشو تکون داد. 
طولی نکشید که خودشو توی مدرسه دید.
همه جا شورو هیجان اولین روز مدرسه بر پا بود دختر پسرهای زیادی از این طرف به اون طرف میدویدند و با هم شوخی میکردن.
_اوهههه چطوری شاگرد اول کلاس! 
برگشت و چشمهای همیشه شاد بکهیونو دید.
_خوشحالم میبینمت بکهیون.
_ هییی چته پسر چرا افسرده ای! 
_ من حالم خوبه. ببینم اسامی دانش اموزان حاظر شده؟ 
_اومم.توی سالن اعلانات.
_ممنون.بعدا میبینمت. 
و سریع رفت..
بکی زیر لب گفت
_حتی نزاشت بگم با اون تویه یه کلاسه!
سریع از پله ها پایین دوید...
سراغ اسامی سال اخریا رفت تا اسمشو پیدا کنه.
گشت و گشت...و چشمش به همون چیزی افتاد که میخواست...
بادیدنش چشماش برقی زدو درخشید.
شاید در اون لحظه انعکاس پرتوهای ماه تجلی چشماش بود.شاید از بازتاب های ماه هم درخشنده تر...
اما وقتی اسم خودشم دید نمیدونست چکار کنه.درست درهمون کلاس.با همون آدم. فورا سمت کلاسش دوید و داخلش شد..فقط سه نفر که تابحال ندیده بودشون داخل کلاس بودن.سلام آرومی کردو یه جا در ردیف دوم برای خودش انتخاب کرد...
همه سرکلاس حاظر شده بودن اما اون هنوز نیومده بود...
شیومین صندلی رو عقب کشیدو کنارش نشست...
_سلام لو! کجایی تو! دیگه مارو تحویل نمیگیریا!
_سلام شیو....معذرت میخوام حواسم نبود....
_مشاهده کردم.
زنگ زده شد و طولی نکشید معلم به کلاس اومد...

کیفشو جمع کردو از کلاس خارج شد..
حسابی بهم ریخته و کلافه بود. چرا امروز نیومده بود..
روی نیمکت مدرسه نشست....اونقدر فکر کرد که خسته شد....
کی فکرشو میکرد.ژیولوهان شاگرد اول مدرسه پسری که زیباییش زبانزد بود انطوری گرفتار یک حس مبهم بشه. 
البته نه...نمیشه اسمش رو حس مبهم گذاشت...چون اون خیلی وقت بود اسمشو پیدا کرده بود...


دو روز میگذشت اما هنوز هم خبری ازش نبود...
معلم شروع کرد به حضور غیاب.. 
_چوی ریا        _بله
_سانگ جو       _ بله 
_ اوه سهون     _.....
_ اوه سهون     _.....

لوهان آه عمیقی کشید. درهمین لحظه در باز شدو پسری با موهای قهوه ای وارد کلاس.
صدای جذابی از گلوش خارج شد.
_ اوه سهونم. 
معلم نگاهی بهش کرد.
_دیر کردید آقای اوه. بفرمایید بنشینید. 
سهون کیفشو سر شونش جابجا کرد و بدون توجه به همه رفت یک جا ته کلاس نشست..
لوهان حس میکرد قلبش از تپش ایستاده...خودش بود..جذاب تر و مردونه تر از قبل..
اونروز دیگه براش یکنواخت نگذشت. 
اون روز قلبش حتی یک ثانیه هم به آرامش نرسید...

روزها سپری میشدن اما سهون همیشه دیر میومد و اکثرا سر همه ی کلاسها میخوابید.بدون توجه به لوهان. لوهانی که دوسال احساسشو توی قلبش زندانی کرده بود..
صدای زنگ به گوش رسید و همه با سرو صدا خارج شدن..
اون و سهون همیشه اخرین نفر بودن با این تفاوت که تمام چشم لوهان سهونی 
رو میدید که چشمای اون همیشه بسته بود..
وقتی از در خارج شد باز هم لوهان قلبش تیر کشیدو اهی از عمق گلوش خارج.
اونروز تا بعد از ظهر کلاس داشتن و موقع برگشت هوا تاریک بود. بند کیفشو  توی دستش مچرخوند درحالی که به زمین خیره شده بود و راه میرفت... 
توی افکار خودش غرق شده بود که ناگهان صداهای فریادی به گوشش رسید. فورا گوشاشو تیز کرد..
صداهای فریاد چند نفر و صدای مشت.. 
انگار دعوا شده بود...
خواست راهشو بکشه و بره که نتونست.. حسی این اجازه رو بهش نداد.... 
باید میرفت اما نمیدونست چرا... 
قلبش بر عقلش مسلط شد و به سمت صدا در انتهای کوچه راه افتاد 
نزدیک که رسید چشماشو ریز کرد تا درست ببینه...
چند نفر روی زمین افتاده بودن و از درد به خودشون میپیچیدن 
و یک پسر هم مشغول دعوا بود...با تعداد 6نفر پسر دیگه.
پسر خیلی خوب مبارزه میکرد اما مشخص بود که خسته شده و انرژیش روبه اتمامه... 
خواست برگرده و برده که ناگهان پسر روشو برگردوند...تونست چهرشو تشخیص بده...نور کمرنگ چراغ کوچه روی صورتش افتاد و لوهان فهمید که اون کیه. قلبش از جا کنده شد.. 
سهون یکی از شش نفرو روی زمین پرت کرد...خواست بره سراغ بعدی.. 
پسری که روی زمین افتاده بود از عصبانیت نفس نفس میزد ناگهان بلند شدو دنبال چیزی گشت...ناگهان به سمت تخته چوبی که نزدیک دیوار افتاده بود رفت و برش داشت... 


نفهمید چی شد..صدای شکستن چیزی همراه با داد و اهی از درد شخص دیگه ای همراه شد... سرشو برگردوندو ناگهان پسری داخل بغلش افتاد... 
از پشت سرش هم پسر دیگه ای مشخص شد که یه تخته چوبو بالای سرش گرفته بود و با صورت خونی نفس نفس میزد... بادیدن پسر که افتاد ناگهان تخته هم از دست اون رها شدو روی زمین افتاد.. صدای دوستاش به گوش میرسید. 
_جانگ چکار کردی! کشتیش!   
جانگ به خودش اومدو سریع شروع کرد به دویدن...  همه هم پشت سر اون شروع کردن به دور شدن.... 
سهون به رفتنشون نگاه کرد بعد نگاهی به پسری که داخل بغلش از حال رفته بود انداخت.
همون نور چراغ کوچه که حالا داشت سوسو میکرد کافی بود تا بفهمه اون کیه! 
با چشمای گرد شروع کرد به تکون دادنش. 
_هی تو....بیدار شو... 
احساس کرد بغضی به گلوش چنگ انداخت. 
به خودش جرات داد تا کلمه رو از دهنش خارج کنه. 
_لو....هان...خواهش میکنم بلند شو... 
و قطر اشک ناخواسته ای از چشماش روی صورتش چکید..

پلکهای لو ناگهان تکانی خوردو چشماش از هم گشوده شد..اولش تار دید اما بعد از چند بار پلک زدن دید توی آغوش پسریه که داره اروم اشک میریزه و چشماش بستن.. کمی فک کردو بعد اروم گفت:
من...خ....خوبم س..سهون...
سهون چشماشو باز کردو مستقیم توی چشمای لوهان نگاه کرد.. 
لبخندی زد... لبخندی که حکم نهایی رو برای تایید حس لوهان داشت... 
ناگهان سهون محکم گرفتشو. توی آغوشش فشارش داد... 
_چرا..چرا اینکارو کردی اخه؟! 
_متاسفم....اینجوری باید اعتراف کنم... من...من دوستت دارم اوه سهون... 
سهون جداش کردو سرشو پایین انداخت... 
لوهان ترسید...به خاطر از دست دادنش ترسید...اما دیگه دیر بود... 
چشماشو بست و منتظر موند تا سهون بگه دیوونه شدی...بعدم رهاش کنه و بره اما در عوض
_منم....دوستت دارم ژیولوهان 
لوهان با اندوه گفت:
_نه...نه....منظورم اونطوری نبود که...که فکر میکنی.... من...
سهون حرفشو قطع کرد. 
_عاشقتم لوهان 
بعد شروع کرد به لرزیدن! 

لوهان اولش شکه شد.احساس میکرد داره یک رویای شبانه قشنگ میبینه. 
اما بعد از بوسه ی سبک و نرمی که به موهاش زده شد متوجه شد بیداره... 
_من..معذرت میخوام...من..از ووقتی  دیدمت.... د....دوستت داشتم...متاسفم..
لوهان بلاخره از شک درومد. 
_ تو...من..منم دوساله که.... 
خیلی..... شب خوبیه...

بعدش زد زیر خنده..خنده ی خیلی شادی که سهونم به خنده وادار کرد..
دوسال... عجیبه که دونفر توی این مدت همو دوست داشته باشن اما هیچ کدومشون ندونن!

بعد از اتمامه خندشون سهون بلندش کردو راه افتاد.. 
_چرا دعوا میکردی؟
_ ...نمیدونم..چی شد که دعوامون شد.. ما باهم توی یه گروهیم.. 
لوهان چیزی نگفت چون همیشه حدس میزد که سهون چی کار میکنه... 
 
جلوی در خونه ای ایستادند..
سهون با خجالت گفت:
اممم...دلت میخواد..یعنی اگه امشب اینجا...باشی من خوشحال میشم...
خونم...بزرگ نیست اما به اندازه دونفر جا داره...
لوهان نمیخواست بپذیره اما نتونست دلشو بشکنه...
_ باشه اما اول به مادرم خبرمیدم.
سهون از اعماق قلبش خوشحال شد..اونقدر که دست پاچه شدو
  مرتب دستگیره ی درو میکشید تا باز شه... 
لوهان به خاطر کارش لبخندی زد.. 
_سهون تو...هنوز قفل درو باز نکردی! 
سهون به سمت در برگشت و بهش نگاه کرد از خجالت نمیدونست چکار کنه...احساس کرد الانه که مثل بستنی آب شه و روی زمین بریزه..
کلیدشو دراوردو درو باز کرد از جلوی در کنار رفت تا لوهان اول وارد شد.. 
به خونش نگاهی انداخت... خیلی کوچیک بود اما واقعا مرتب. 
_وای! این خونه ی.....یه پسره؟ 
بعد با ذوق به همه جا نگاه کرد... 
سهون با خجالت گفت: 
_ببخشید اگه خوب نیست... 
_خوب نیست......عالیه....تو واقعا مرتبی! 
سهون با خوشحالی بهش نگاه کرد... 
توی این دوسال هیچ کدومشون نمیدونستن اونیکی در باطن شبیه چیزی نیست که در ظاهاش نشون میده... 
سهون.... درواقع پسر خجالتی و مهربونی بود 
و لوهان برخلاف ظاهرش شیطون و با نمک....





خو دیگه بسه.... قسمت بعدم خیلی زود میزارم بسته به نظرات..
من رفتم فعلا بای بای...
اها راستی اول باید میگفتم این اولین وان شاتمه پس دیگه عالی نبود به بزرگی خودتون دوست داشتید ببخشید اما خودم دوستش داشتم بنظرم قشنگ بود...هعییی




نوع مطلب : One shot، My links، 
برچسب ها : لوهان، سهون، هونهان، وان شات، اکسو،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 17 بهمن 1396 03:40 ق.ظ
سهم برجسته! من فقط این را به یک همکار که داشتم فرستادم
تحقیق کمی در مورد این انجام داده است. و او در واقع صبحانه من را بخاطر خریدم
لول بنابراین اجازه بدهید من این را اصلاح کنم.... با تشکر از شما برای غذا!!
اما آره، برای صرف چند وقت برای صحبت در مورد این موضوع
اینجا در سایت اینترنتی شما.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 02:20 ق.ظ
Hi to every body, it's my first visit of this website;
this web site includes remarkable and genuinely excellent data
for readers.
جمعه 13 مرداد 1396 09:38 ب.ظ
Great article.
شنبه 7 مرداد 1396 11:34 ق.ظ
Its not my first time to pay a visit this site, i am browsing this site dailly and
obtain good information from here all the time.
جمعه 16 تیر 1396 07:49 ب.ظ
Very shortly this web site will be famous among all blog people,
due to it's good posts
شنبه 3 تیر 1396 03:05 ب.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین
در آیا واقعا حل و فصل بسیار خوب با من پس
از برخی از زمان. جایی در سراسر جملات شما در واقع موفق به من
مؤمن اما فقط برای while. من با این حال کردم مشکل خود را با جهش در منطق
و شما ممکن است را خوب به کمک پر کسانی
که معافیت. در این رویداد شما در واقع که می
توانید انجام من می قطعا بود تحت تاثیر قرار داد.
پنجشنبه 25 خرداد 1396 07:33 ب.ظ
قلب از خود نوشتن در حالی که
ظاهر شدن دلنشین اصل آیا واقعا نشستن
خوب با من پس از برخی از زمان.

جایی درون پاراگراف شما در واقع موفق به من مؤمن متاسفانه
تنها برای کوتاه در حالی که. من این کردم مشکل
خود را با جهش در منطق و شما خواهد را سادگی
به پر کسانی که شکاف. در این رویداد شما در واقع که می توانید انجام
من را مطمئنا تا پایان در گم.
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:29 ق.ظ
hey there and thank you for your information – I've definitely picked
up something new from right here. I did however expertise some technical issues using
this site, since I experienced to reload the website many times previous to I could get it to load correctly.
I had been wondering if your web hosting is OK?
Not that I'm complaining, but slow loading instances times will
very frequently affect your placement in google and could damage your high-quality score if advertising and marketing with Adwords.

Well I'm adding this RSS to my email and can look out for a lot more of your
respective fascinating content. Ensure that you update this again soon.
یکشنبه 12 بهمن 1393 01:41 ب.ظ
سلام عالیه ادامه پلیز.
soria pensiveok
شنبه 11 بهمن 1393 08:47 ب.ظ
پس حالا ک ادرسو درت اومدم اینم رمز :
crazyboy
حااال کن رمزو آجی !
soria pensive
شنبه 11 بهمن 1393 08:28 ب.ظ
Perfect.
Continue plz
soria pensiveok.tnx
شنبه 11 بهمن 1393 08:27 ب.ظ
وااای اینو !!!! من خیلی خوشم اومدد! هونهان؟؟!!! عششق اصن !
شناختی منو که ؟! اصن خودتی آجی؟ اشتباه که نیومدم آدرسو؟؟؟؟خخخ
در هر صورت من خیلی خوشم اومد؟
قسمت بعد رمزی نیست احیانااااااا؟؟؟؟؟
قربونت امیدوارم خودت باشی !
اگه خودت بودی ! رمز داسیمو خصوصی برا تمیفرستم !
مااااااچ
soria pensiveنه نشناختم تو کی هستی؟
بابابزرگ دیو
بکهیونم خخخخ
مرسی اجی جون
نه والا گروه خونی ما مثل بکی نی
ماااچچ
شنبه 11 بهمن 1393 07:01 ب.ظ
واییییییییی خیلی خوب بوووووووود
الهی اولش دلم برا لوهان خیلی سوخت
عالیـــــــــــــــــــــــست
soria pensiveمرسی اجیی
اره دلم منم سوخت
جمعه 10 بهمن 1393 10:26 ب.ظ
Hi hi.edame edame.khili khobe golam edameee
soria pensive
جمعه 10 بهمن 1393 07:45 ب.ظ
کی میزاری حالا زود دیر نزدیک دور!
soria pensiveدوررر
جمعه 10 بهمن 1393 07:41 ب.ظ
اومدمممم! اومدییییی امدیمممم!
خخخخ چچچچچچ هوووو
صدایی واس بروز خوشحالی
وان شات اندازه موز دوست دارم!
تا این حد یعنی عالیه.
بوق بوق بوق عروسی گرفتم.
soria pensiveمنم دعوت کن.
جمعه 10 بهمن 1393 07:29 ب.ظ
دستت درد نکنه دیه! منظورت من بودم! بات قهرمممم!

فکرشم نکن من بخونم اصلا!
حس کردم حکم سیریش دارم الان!
soria pensiveمنم قهرم اصلا
درست حس کردی
جمعه 10 بهمن 1393 07:27 ب.ظ
قسمت بعدو امشب میزاری
soria pensiveنه خخخ
جمعه 10 بهمن 1393 07:26 ب.ظ
واییییییی خیلی خیلی خوبه
ادامههههه.....ادامههههه
من مرگ!
soria pensive
جمعه 10 بهمن 1393 05:59 ب.ظ
به به به! اپیدی.این قسمت عالیییییییییییی!
soria pensive
جمعه 10 بهمن 1393 05:19 ب.ظ
ایول ایول ایول
عالی بود آجی
هونهانننننننن
soria pensiveمرسی اجی خودم
جمعه 10 بهمن 1393 03:38 ب.ظ
سلام آجی.مرسی وانشات گذاشتی من عاشق هونهانم.منتظر ادامشم مرسی.
soria pensive
جمعه 10 بهمن 1393 03:23 ب.ظ
نمیگفتیم میدونسیم بلودی لاو قشنگه خانم!
اصلا میخوام ستاد لج کردن با تو باز کنم! بعد سه قرن اومده میگه
استغفرالله!
ادامشه رو زود بزار تو رو خدااااااااا.
soria pensive
جمعه 10 بهمن 1393 03:21 ب.ظ
Who are you??????
وای چه عجب! جز معجزات کام دادی دختر خانم!
اخه من چی بگم هااانننن! میمردی زود بیای!
بگذریم از گناهت چقد قشنگگگگگ بود قسمت اولش.
باور کن خاکسترم شی بازم نمیزاری.
soria pensiveدیگه مرسی
جمعه 10 بهمن 1393 02:54 ب.ظ

وای عالی بوددددد.اخ جون اخ جون هونهانه.
وای میخوام ببینمبعدش چی میشه دختر دقت کن (دختر)
خخ مرسی.اخی سهون خجالتی.محشره این پسر اصلا.
soria pensive
جمعه 10 بهمن 1393 02:40 ب.ظ
عرررررر جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
چه عجبببببببببببببب!
جیییییغغغغغغغغغغغغغ گوشتو بگیر الان کر میشی
یهوووووووو.
وای نمیزاشتی کشته بودم تورو.خخوو برم بخونم بیام.
soria pensive
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام به تمام اونی ها و دونگسنگ های خودم.....
هدف اصلی از ساخت وب گذراندن لحظات شیرین درکنار هم هستش
ما سه خواهر فومی و انجلیس وسوریاپن این وب رو برای شما ساختیم تا درکنار هم شاد باشیم.
اینجا درکنار هم عضو کوچکی از خانواده ی بزرگ اکسوتیکی شاینی و سی ان بلو تشکیل خواهیم داد.
امیدوارم از بودن در کنار این خانواده لذت ببرید.
**** 엑소와 케이팝이란 팬클럽에 오신 것을 환영합니다.****

Welcome
§§§§ we are so happy that you are in here with us§§§§§

fighting......



مدیر وبلاگ : amitis afshar
نظرسنجی
کدام گروه را بیشتر میپسندید؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


ڪدهاے فاوآیڪטּ

کـدهـآے ریزش دنـبـآل مـوس